تبليغاتX
عاشق شدن؟
 

به یاد یاری..

اشکی آمد به یاد یاری....به یاد خنده ای...به یاد صدایی...به یاد دوری هاش...به یاد بی وفایی هاش...

به یاد داری...؟


 

نوشته شده توسط چشم به راه در جمعه 30 دی1390 ساعت 3:10 | لینک ثابت


و بغضی در گلو...

خیلی هم مهم نیست...ولی این شد دو سال!!!

ساعت 16 و 7 دقیقه ...شد دو سال...از اولین پیامت...

مثل همیشه دلگیرم...و بغضی در گلو که دیگه نمیشکنه...شاید هیچ وقت...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در سه شنبه 22 آذر1390 ساعت 18:22 | لینک ثابت


جز تو ای دور از من از همه بیزارم...


منم این خسته دلِ درمانده،به تو بیگانه پناه آورده

منم آن از همه دنیا رانده،در رهم هستی خود گم کرده

از ته کوچه مرا میبینی، می شناسی امو در می بندی

شاید ای با غم من بیگانه، بر من از پنجره ‏ای می خندی

با تو حرفی دارم، خسته ‏ام، بیمارم

جز تو ای دور از من، از همه بیزارم

گریه کن، گریه نه بر من خنده

یاد من باش و دل غمگینم

پاکیم دیدی و رنجم دادی

من به چشم خودم این میبینم...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 26 آبان1390 ساعت 17:48 | لینک ثابت


من جـــایی نرفتـــم ..

90/7/27 ساعت 10 صبح شد دو سال...

روزیکه اولین بار اسمشو فهمیدم...

ولی الان تنهام...تنهاتر از همیشه...

بدون اون،بدون هیچی...


من جـــایی نرفتـــم ..
جــــایی برای من نبود ...
گوشـــه‌ای از خـــودم نشستــه‌ام...



 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 28 مهر1390 ساعت 0:11 | لینک ثابت


تقاص...

این روزای بد بیاری که همیشه واسه من مثل یه شب تاریک و سرده

اگه یک روزم بخواد بره از اینجا از همون راهی که رفته بر میگرده

دیگه هیچ چیزی ازم نمونده دنیا جز همین جونم که مونده کف دستت

این که چیزی نیست دیگه ته مونده هاشه همینم بگیرش از من ناز شستت

چرا اون ابر سیاه بی کسی سایه هاش رو بخت تیره ی منه

چرا جز دلتنگی و دلواپسی در خونمو کسی نمیزنه … نمیزنه

امروز تهی تر از دیروزم...

امروز زخمی خنجری هستم که نه از پشت که از روبرو خوردم...

خنجری که با تمام بی رحمی بر دلم فرود اومد...

خنجری که نمی دونم به قصاص کدوم گناه دلم رو پاره پاره کرد...

نمیدونم...

ولی باز براش چیزی نمیخوام از خدا...

جز خوشبختیش..


 

نوشته شده توسط چشم به راه در یکشنبه 17 مهر1390 ساعت 12:23 | لینک ثابت


عشق قراری...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در شنبه 29 مرداد1390 ساعت 16:7 | لینک ثابت


هدیه ی تولد...

از خودم میپرسم از چی نفرت داره؟

چی ازم فهمیده که ازم بیزاره؟

اما باز فکر میکنم شاید اصلا نمیخواد

کسی عاشقش بشه کسی پا به پاش بیاد

واسه این تنهایی بهت اصلا نمیاد که مقصر باشی

تو با این زیبایی نمیتونی از عشق متنفر باشی

شاید ازمن یا نه از همه بیزاره

نمیخواد درک کنه یکی دوسش داره

اما باز فکر میکنم شاید این تقدیره

که داره چشماشو از چشم من میگیره

واسه این تنهایی بهت اصلا نمیاد که مقصر باشی

تو با این زیبایی نمیتونی از عشق متنفر باشی

تو با این زیبایی

تو با این زیبایی...

------------------------------------------------------------------------

به یاد روزی که با تمام بی رحمی ازم خواست دوستش نداشته باشم...

به یاد روزی که گفت حق ندارم دوستش داشته باشم...

به یاد روزی که تمام آرزوهام رو ازم گرفت...

هدیه تولدم بود، درست سه روز قبل از تولدم...

اما من هنوز به یادشم...هر شب و هر روز...به هر بهانه ای...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 13 مرداد1390 ساعت 15:15 | لینک ثابت


بی تو دلم...

بی تو دلم نیمه شبی سوی دشت
پر زد و آواره شد و بر نگشت
لذت بیداری شبها تویی
تازه ترین اصل تمنا تویی
چشم تو آغاز پریشانیم
دوری تو علت ویرانیم

--------

شاعر از کوچه مهتاب گذشت ...
بیت شعری نسرود ...
نه که معشوقه نداشت ...
نه که سرگشته نبود ...
سال ها بود دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود ...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در جمعه 7 مرداد1390 ساعت 23:11 | لینک ثابت


به قیمت نبودن تو...

وقتی می بینم چیزهایی که مثل غول جلوی رسیدن من به تو رو گرفته اند دارن به مرور زمان از بین میرن...

وقتی می بینم امروز 23 روز از سربازیم گذشته و خیلی زود بقیه اش هم میگذره...

وقتی می بینم میشه کار کرد، میشه پول درآورد،  و بیشتر چیزهایی رو که دیروز و امروز نداشتم روزی خواهم داشت...

وقتی می بینم  تجربه های زندگی رو یکی یکی به قیمت از دست دادن تو دارم به دست میارم...

وقتی می بینم روزی رو که تو نیستی...

حالم از همه ی دیدنی ها به هم میخوره، از اینکه سربازیم روزی تموم بشه،از همه داشته هام و تجربه های تلخ و گران قیمت که به دست می آرم...

اون هم به چه قیمتی؟

به قیمت نبودن تو...


خدایا این عین عدالته...اصلا این خود زندگیه... زنده گی...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در جمعه 24 تیر1390 ساعت 1:57 | لینک ثابت


دیگه نمی خوام...

تصمیم خودم رو گرفتم...

دیگه نمی خوام بهش فکر کنم...

دیگه باهاش زندگی می کنم...برام کافیه...

برام کافیه که هر روز دلیلی وجود داشته باشه برای به یاد آوردنش...

که همیشه حسش کنم... که همیشه نگاهش جلوی چشام باشه...


***


بردی از یادم، دادی بر بادم، با یادت شادم


دل به تو دادم، در دام افتادم، از غم آزادم


دل به تو دادم فتادم به بند، ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز، چشم من باشد به راهت هنوز


چه شد آن همه پیمان، که از آن لب خندان

بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن


کی آیی به برم، ای شمع سحرم

در بزمم نفسی بنشین تاج سرم تا از جان گذرم

پا به سرم نه، جان به تنم ده، چون به سرآمد عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبارغم، زانکه من در دیارغم، گشته ام غمگسارغم

امید اهل وفا تویی، رفته راه خطا تویی، آفت جان ما تویی

بردی از یادم، دادی بر بادم با یادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در سه شنبه 31 خرداد1390 ساعت 11:50 | لینک ثابت


برای یک لحظه...

حتی خیال و سراب دیدن تو توی خیابون ها و کوچه های خاطره ...

حتی دیدن شبهی گنگ در شلوغی ها...که تو رو یادم بیاره....

حتی ...

برای من کافیه...

که همیشه به یادت باشم...

حاظرم هر روز پیاده راه بیافتم توی خیابون...برای یک لحظه رویای دیدن نگاهت، راه رفتنت، خندیدنت، منو ندیدنت...




 

نوشته شده توسط چشم به راه در چهارشنبه 18 خرداد1390 ساعت 2:10 | لینک ثابت


غصه ی بی تو بودن...

سرد تمام لحظه هام پاییزه باغچه ی تنم
بی تو نفس نمی کشم هر لحظه من جون میکنم
رفتی سفر چه آروم،نگفتی یاری داری
نگفتی پشت این در چشم انتظاری داری

کاشکی می شد که یک شب
مهمون خواب من شی
حتی واسه یه لحظه
رویای ناب من شی

دیدار ما عزیزم
باشه واسه قیامت
اما بدون به دوریت
هرگز نکردم عادت...

نداره راه برگشت
این سفر همیشه
غصه ی بی تو بودن
هیچ وقت تموم نمیشه

هنوزم که هنوزه دلم هواتو داره
گوشه کنار خونه تو رو یادم میاره


کاشکی می شد که یک شب
مهمون خواب من شی
حتی واسه یه لحظه
رویای ناب من شی...


- پ.ن: شعر از مرجان محمدی- آهنگ غم دوری -آلبوم بی واژه محمد اصفهانی -


 

نوشته شده توسط چشم به راه در جمعه 6 خرداد1390 ساعت 2:43 | لینک ثابت


بگذار سر به سينه ي من...

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرامو روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند  صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب


 

نوشته شده توسط چشم به راه در شنبه 31 اردیبهشت1390 ساعت 21:58 | لینک ثابت


خیلی ممنون...

خیلی ممنون انقدر آسون منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی
منو به محبت دو روزه مهمون کردی

همه عالم می دونستن که بری می میرم
اما رفتیو همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هر چی که آوردی به سرم...

من حواسم به تو بودو تو دلت سر به هوا
با همین سربه هوایی منو ویرون کردی
من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی

همه عالم می دونستن که بری می میرم
اما رفتیو همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هر چی که آوردی به سرم...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در دوشنبه 26 اردیبهشت1390 ساعت 0:42 | لینک ثابت


بی تو...

بی تو هر روز تکراریست...

             صبح هم ماجرای ساده ایست...

                      گنجشک ها بی خودی شلوغش می کنند...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در یکشنبه 18 اردیبهشت1390 ساعت 0:47 | لینک ثابت


مکش کمان جفا بر دلم...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 25 فروردین1390 ساعت 18:0 | لینک ثابت


زندگی...



 

نوشته شده توسط چشم به راه در جمعه 19 فروردین1390 ساعت 23:43 | لینک ثابت


تو میخندی چه شیرینه گذشتن، تازه می فهمم...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در جمعه 19 فروردین1390 ساعت 17:47 | لینک ثابت


ای بی وفا راز دل بشنو...

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست

چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام

ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 26 اسفند1389 ساعت 17:21 | لینک ثابت


روز میلاد تن تو و بی قراری من...


برای روز میلاد تن خود من آشفته رو تنها نذاری
برای دیدن باغ نگاهت میون پیکر شب ها نذاری
همه تنهایی ها با من رفیقن، منو در حسرت عشقت نذاری
برای روز میلاد تن خود منو دور از دل و دیدن نذاری
دلم دلتنگه و مهر تو می خواد
دلم رو در پی غم ها نذاری
میام تنها توی قلبت میشینم
منو قلبت رو جایی جا نذاری
عزیزم جشن میلادت مبارک
منو اون سوی جشن دل نذاری...


چند روزه که بی هوا این آهنگ رو زمزمه می کنم...

به پیاده روی عادت کردم...آرومم میکنه...بارون بیاد برف بیاد برای  غصه هام تسکینه...دوست دارم هیچ وقت تموم نشه...وقتی هم که به فکرشم با خودم زمزمه می کنم:

پشت این پنجره ها دل میگیره
 غم و غصه ی دل و تو میدونی...
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
 چشام اشک بارون میشه تو میدونی...


روزی نیست که یه بار زمزمه اش نکنم...

و حالا هم روز تولدش رسیده و من بی قرارم، انگار که می خوام براش تولد بگیرم،براش هدیه بدم...

ولی از هیچکدوم خبری نیست...حتی از خودش هم خبری نیست...


تا الان هنوز نتونستم خودم رو راضی کنم که بهش بگم تولدت مبارک...اگه ناراحتش کنم چی...اون که گفت دوستم نداره...

اگه یکی که روزی دوستتون داشته ولی بینتون به هم خورده ...براتون پیام تبریک تولد بفرسته چی میگین؟

پ.ن: گوشیش خاموش بود...و حالا بعد چند هفته دوباره روشنه... :(


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 12 اسفند1389 ساعت 1:0 | لینک ثابت


کاش فصل های قصه ی من هم تکرار داشت...

هر روز برای من سالگرد یک اتفاقه...

سالگرد یه اتفاق از زمانی که فهمیدم عاشق شدم تا زمانی که فهمیدم می خواد با من نباشه...

27 بهمن ماه پارسال بود که بعد دو سال می دیدمش...ساعت و دقیقه اش یادمه...نگاه نگرانی که منتظر رسیدن من بود تا برای اولین بار منو ببینه،هنوز یادمه...

این روزها خیلی تکراری شدم...تکراری از بیهودگی، تکراری از پوچی و نا امیدی...

کاش فصل های قصه ی من هم تکرار داشت...از این روزهای بی احساس خسته ام...حالا فرق زندگی کردن و گذروندن زندگی رو می فهمم...


پ.ن: دوستان با معرفت وبلاگی از همتون شرمنده ام که بی معرفت شدم... کلید های کیبوردم گیر میکنن...صدای خسته ای دارن...آخه خیلی وقته انگشتام نای نوشتن ندارن...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در شنبه 30 بهمن1389 ساعت 3:6 | لینک ثابت


و این فقط یک جمله است...

این روزها به اندازه ی نبودن تو از خودم و آرزوهام و خدای خودم فاصله دارم...

                      و این فقط یک جمله است به اندازه ی چیزی که ازم باقی مونده...

                                                             باقی مونده ای از یه عشق سوخته....


 

نوشته شده توسط چشم به راه در چهارشنبه 22 دی1389 ساعت 23:58 | لینک ثابت


گلهای شادی...

ببین چه کردی با حالم ببین چه کردی با روزم که بی صدا در تنهایی
تو آتیش غم می سوزم
هدیه دادم به تو گلهای شادی هدیه کردی به من چشمای گریون هدیه دادم به تو یک دل ساده هدیه کردی به من رنج فراوون حالا من موندم و چشمای خسته حالا من موندم و قلب شکسته

دل جدا از یاران کردم در دیاری دور افتاده مثله برگی سر گردانم دست به دسته طوفان داده
با خاطره ها دمسازم با سایه غم همرازم با خاطره ها دمسازم با سایه غم همرازم...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در یکشنبه 12 دی1389 ساعت 2:38 | لینک ثابت


وفاسیز...

بیر وفا بکلمه گچن زماندان...مرسیملر وفاسیز...یوللار وفاسیز

بیر اوموت بکلمه...سودادان عاشکدان...سویوروم دین دیللر وفاسیز

گون گلیر گولولده سونار چیچکلر یالانا کاریشیپ بوتون گرچکلر

سونلر گیدلی بوشووا بکلر یولجولار وفاسیز یوللار وفاسیز...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در شنبه 11 دی1389 ساعت 2:12 | لینک ثابت


تو به من خندیدی و نمی دانستی ...

تو به من خندیدی و نمی دانستی ...

                   من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیده ام...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در یکشنبه 28 آذر1389 ساعت 0:24 | لینک ثابت


و تو ای پاکترین خاطره ها همه جا در پی تو می گردم...

دیروز روز اول آغاز فصل سوم بود...فصل بی قراری...روزی که سراپا منتظر بودم...منتظر یه پیام...یه زنگ...یکسال گذشت...از اون پیام...

ولی من هنوز چشم به راهم...

شاید جواب این جمله چیز دیگری باید می بود ولی جوابی که من گرفتم بی اعتنایی بود...:



من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب، می گریزم از عشق

و تو ای پاکترین خاطره ها همه جا در پی تو می گردم...





 

نوشته شده توسط چشم به راه در سه شنبه 23 آذر1389 ساعت 1:58 | لینک ثابت


باز دلتنگی...

مگه میشه ندیدت تو مهتاب شبونه...

                               مگه میشه نخوندت تو شعر عاشقونه...


به یاد روزهایی که حتی در نگاه کردن به دور دست ها هم تو را می جستم...

به یاد جاده هایی که با پا گذاشتن در مسیرش دنبال راه رسیدن به تو میگشتم...

به یاد ستاره هایی که هر شب شنوای درد دل من بودند و بیننده ی اشک های دلتنگی...

به یاد شب هایی که ماه رو مجبور کرده بودم حرفای منو بهت برسونه...چقدر هم امانت دار بود...

سهم من از درد دل با مهتاب دیوانگی بود و ...از تو چند خاطره برای دلتنگی بیشتر...همین...


پ.ن : خدیا باز هم دستم و بگیر...من هنوز اینجام...نذر و نیازهام یادم هست...هنوز فرصت هست...تا محرم فرصت هست...کمکم کن...

پ.ن.2: صدای خودش بود...چقدر معصوم و ساده ...انگار همیشه نگرانه...(خدیا من دوستش دارم...)


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 11 آذر1389 ساعت 0:41 | لینک ثابت


حالم از دنیات به هم میخوره...

خدایا من چه سازم

خسته ی راهی درازم

نه فرهادم که مرد از داغ شیرین

نه ایوبم که با این غم بسازم...


خدایا از این دنیات حالم به هم میخوره...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در چهارشنبه 3 آذر1389 ساعت 1:19 | لینک ثابت


من نمیخوام عاشق نباشم...

واقعا با رفتنش با از دست دادنش با رونده شدنم بدجوری خراب شدم...

اون موقع ها که هنوز بود...از خدا میخواستم که اگه یه روز اونو ازم گرفت ایمانم رو حفظ کنه...آخه برای رسیدن به اون برای پیدا کردنش خیلی به خدا نزدیک شده بودم ...خیلی...

ولی الان دارم سقوط میکنم
برای فرار از این عذاب
برای فرار از این حس بی رحم

برای فرار از این دلتنگی های مدام...

دارم بی اختیار از خودم و خدا و تمام آرزوهام فاصله میگیرم...

من دارم می میرم...ولی نه در ظاهر...
من عشقم رو میخوام...
من نمیخوام عاشق نباشم!

من نمیخوام دوستش نداشته باشم!
من میخوام عاشقش باشم...!!!


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 20 آبان1389 ساعت 3:0 | لینک ثابت


می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم...

وقتی هر بار که میری تهران، بی اختیار اولین کاری که میکنی اینه که سوار اتوبوس های شهرشون بشی و بری سر کوچه شون...و آروم از جلوی در خونه شون رد بشی بدون اینکه بفهمه...بدون اینکه دلت بیاد بهش خبر بدی،بدون اینکه براش مهم باشه...

نشون میده که فراموشش نمی کنی...وقتی وسط های کوچه میرسی و دوباره بر میگردی و باز ...احساس میکنی اون پشت این دیوارهای سرد و سنگیه...احساس میکنی نزدیکشی...احساس میکنی اون اونجاست و نفس میکشه...

می خواستی بهش بگی...هنوز دوستش داری...میخواستی برای آخرین بار ببینیش...ولی باز صدات بهش نمیرسه...

با تمام دلتنگیات باز آروم و بی سر و صدا از کنارش رد میشی...

چون اون ازت خواسته که دیگه نباشی...که بری...که فراموشش کنی!!!

پس سکوت میکنی ...و آروم از اونجا بر میگردی...که نکنه بفهمه،نکنه ناراحت بشه که من دلم براش تنگ شده...نکنه بفهمه که من باز اومدم اینجا که احساسش کنم...نکنه باز منو ببینه و بگه برو...

خدیا یه بار دیگه رفتم اونجا و تمام جاهایی رو که با اون بودم ...با پاهای بی رمق گشتم نه برای تجدید خاطرات...نه...میخوام ببینم کجا اشتباه کردم...کجا رو خطا رفتم...اونجا که بعد از دو سال پیداش کردم و با تمام صداقت رفتم جلو و گفتم دوستت داشتم که اومدم دنبالت...یا اونجا که گفتم تو اولین کسی هستی که منو تغییر داد...

نمیدونم کجا بود...کاش بهش میگفتم که من خودم و آماده کردم که هر چی تو بخوای همون میشم...کاش بهش میگفتم که سعی کردم تمام بدی هامو پاک کنم جاش تو هر چی بخوای توی صفحه ی دلم بنویس...

کاش میگفتم که تموم نامهربونی هامو، تموم بی معرفتی و بی مرامی هامو پاک میکنم جاش مهر تو رو می نویسم...کاش یه ذره بهم اعتماد میکرد...کاش...هنوز بود که بهش التماس میکردم...من عاشق اینم که تو رو دوست داشته باشم...



می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
 

به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری ، از چشم هات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ، یه دیوونه
که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونهچیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم ، تازه می فهمم...تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه
دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه

نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من
دو روز پیش باز رفتم در خونه شون، و باز بدون اینکه ببینمش برگشتم ...کاش سرنوشتمو میتونستم تغییر بدم ولی انگار هر چی من جلوی سرنوشت میایستم اون بدتر مجازاتم میکنه...خدایا این حق من نیست...



 

نوشته شده توسط چشم به راه در یکشنبه 16 آبان1389 ساعت 1:35 | لینک ثابت